تبلیغات
!!!چی بودیم... چی شدیم



!!!چی بودیم... چی شدیم

...Follow your dreams...

پست ثابت

اگه میخواین دلیل ایجاد این وبلاگ رو بدونین فقط پست شمارۀ 1 رو بخونین، اگه نه از هرجا دوست دارین بخونین...

شاد باشین...



[ جمعه 1 آبان 1394 ] [ 01:01 ب.ظ ] [ زهرا بانو ] چیزی نگو!

ادامه ی مطالب این وبلاگ به وبلاگ دیگه ای منتقل شد!

(مجبوری اینهمه رسمی بنویسی آخه؟!)

آقا مِن بعد (بعد از این) مطالب منو (اگه دوست داشتین) میتونین توی یه وبلاگ دیگه كه آدرسشو این پایین براتون میذارم دنبال كنین. واسه اینكه وبلاگمو تغییر دادم اوایل یه دلیل احمقانه داشتم اما الان یه دلیل بهتر دارم!

پ.ن: همه یه روز احمق میشن و یه كار احمقانه میكنن!

وبلاگ جدیدم

Follow your dreams




طبقه بندی: توضیحات، 
[ دوشنبه 11 بهمن 1395 ] [ 07:23 ب.ظ ] [ زهرا بانو ] چیزی میگی بگو؟!

سریال کره ای زیاد نگاه میکنم (چون دوست دارم) توی سریالاشون وقتی دختره یا پسره فقیره، خیلی راحت به همه میگه، دیگران هم از روی ترحم براش کاری کنن ناراحت نمیشه! اما تو کشور ما یا شاید جاهای دیگه کسی دوست نداره بهش ترحم بشه! من خودمم اهل ترحم به کسی نیستم! نمیدونم چجوری میخواستم اینو ربط بدم به دوست داشتن، اما اینکه من یکی رو دوست دارم و میرم بهش میگم فلانی من دوست دارم، اون اگه منو دوست نداشته باشه و فقط بخاطر اینکه توی رودربایستی مونده با من بمونه، یه جورایی احساس میکنم داره بهم ترحم میکنه و نمیتونم تحمل کنم!

بازم نتونستم حرف اصلیمو بگم! بگذریم...

دیروز جاتون خالی سرکار برامون بستنی خریدن، یادم نبود قبل از اینکه بخورمش ازش عکس بندازم اما شانس آوردین و آخراش یادم افتاد!


بستنی.png

+ امروز هم یکی از همکارام که بخاطر بارداریش دیگه سرکار نمیومد، خبر داد که نی نی هاش دوقولو هستن! اصلا اینقده خوشحال شدم که نگو... منم که عاشق نی نی... ایشاا... که بچه های سالم و صالحی به دنیا بیاره!

تو تمام عمرم فقط یه غذا هست که نمیخورم اونم شورباس! البته اونم بخاطر رشته های توشه، نمیدونم شماها چی توش میزنین اما ما رشتۀ پلویی میزنیم و من کلا این رشته توی پلو هم باشه نمیخورمش! اومدم خونه دیدم بله دیگه، غذا غذاییه که من نمیخورم و نخواهم خورد! برا خودم یه غذای 100% رژیمی درست کردم عکسشو فرستادم برا خواهرم بهم خندیده و میگه: "رژیم اندر رژیم اندر رژیما!"


ناهار.png

+ بیشتر شبیه غذای درویشیه واسه تهذیب نفس تا رژیمی! آخرش بخاطر این تنبلی هام از گشنگی میمیرم!




طبقه بندی: خاطرات، اتفاقات، توضیحات، حرف های قدیمی، حرف های جدید، 
[ دوشنبه 4 بهمن 1395 ] [ 05:17 ب.ظ ] [ زهرا بانو ] چیزی میگی بگو؟!

26 دی ماه مهلت اینترنتم تموم میشد و منم طبق معمول نمیذارم یه روز از روش بگذره و همون لحظه تمدید کردم! اما دیدم ای بابا... اون مقدار حجمی که خریدم رو بهم نداده و باقی موندۀ حجم ماه قبل رو گذاشته مونده، عوضش اومده روزش رو تمدید کرده! یعنی من این ماه رو باید با باقی موندۀ ماه قبل سر میکردم! گفتم شاید سیستم قاطی کرده و مشکل از کامپیوتر منه، چهارشنبه که میشد 29 دی سرکار یادم افتاد و گفتم بذا ببینم حجمی که خریدم رو بهم دادن یا نه، دیدیم نخیر... من همچنان دارم ازحجم باقی مونده استفاده میکنم، از سرکار که برگشتم خونه بدون اینکه لباسامو هم عوض کنم زنگ زدم مخابرات! دختره برداشته بهش توضیح میدم و یه ساعت منو نگه داشته بعد میگه آره حجمی که خریدین اعمال نشده، گفتم حالا چیکار کنم گفت تا فردا حتما درست میشه!

فردا که میشد دیروز من دیدم ای بابا از این حجم من خبری نشد، دوباره زنگ زدم و اینبار یه پسره برداشت، به اونم توضیح دادم و اونم نگاه کرد و همون حرف دختره رو زد، گفتم آقا من نت لازم دارم (هیچکی ندونه فک میکنه من الان با نت میلیاردی پول میزنم لابد که اینقد پیگیرم!) گفت حجم بخر، گفتم مرد مومن من اگه میخواستم حجم بخرم چرا تمدید کردم؟! خلاصه گفت تا شنبه صبر کن حتما درست میشه! امروز صبح دیدم پیام اومد برام از مخابرات که مشکلت حل شده! از خوشحالی رفتم لازانیا درست کردم جاتون خالی...

یه دوستی داشتم از زمان دبیرستان که با هم همکلاس بودیم بنا به دلایلی بهش "علی" میگفتم، ازدواج کرده بود رفته بود ورزقان، تیر ماه امسال صاحب یه دختر شده بود به اسم نیلوفر... خیلی وقت بود ازش خبر نداشتم، امروز گفتم یه زنگی بهش بزنم حالشو بپرسم، خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم اومدن تبریز خونه گرفتن! حال دخترشو که پرسیدم گفت من دیگه دختر ندارم... حسابی شوکه شده بودم... نگو بخاطر بیماری قلبی که از روز تولدش داشته سه هفته پیش مرده بوده!! اینقد حالم گرفته شده بود... خجالت نمیکشیدم مینشستم گریه میکردم! تنها چیزی که طاقت دیدنشو ندارم، دیدن بچه های مریضه! خدا بهش صبر بده...

چند روز پیش هم سرکار بحث تزئین و اینا پیش اومده بود، یکی از همکارا گفت خیلی دوست دارم مخروط داشته باشم واسه تزئین سفرۀ هفت سین و شب یلدا و اینا خیلی میشه ازش استفاده کرد، منم گفتم طرفای خونۀ ما درختاش زیاده، فقط این مخروطا خیلی بالا هستن باید صبر کنیم خودشون بیوفتن پایین! همون روز که داشتم برمیگشتم خونه چشمم مونده بود به درختا که یهویی دیدم یکی از درختا کلا شکسته افتاده زمین!! رفتم جلوتر دیدم دوتا دونه از این مخروطا درست روی نوکش هست... کَندم و برا همکارم آوردم، قول دادم از اون مخروطایی که باز شدن هم اگه دیدم براش ببرم!


مخروط.png




طبقه بندی: خاطرات، اتفاقات، توضیحات، حرف های جدید، حرف های قدیمی، 
[ جمعه 1 بهمن 1395 ] [ 09:08 ب.ظ ] [ زهرا بانو ] چیزی میگی بگو؟!

اون روزی که استادم بهم گفت برای اینکه بتونی توی کنکور موفق بشی باید قید وبلاگ نویسی رو فعلا بزنی و رو درسات تمرکز کنی، با خودم گفتم داره اذیت میکنه، اما الان میبینم واقعا وقت نمیکنم بیام حتی به کامنت هاتون جواب بدم، چه برسه پست بذارم و پستاتونو بخونم (هرچند دلم خیلی برای نوشته هاتون تنگ شده)

البته توی این مدت اتفاقای خوب و بدی هم که افتاد کم نبود!

مهمتر از همه این بود که بابام مریض شد و به مدت 4-5 روز توی بیمارستان بستری بود، کارمون شده بود بریم ملاقاتش و هی به اینو اون توضیح بدیم که چی شده! الانم که مرخص شده هر روز باید از مهمونا پذیرایی کنیم!

دو روز پیش هم صبح که از خواب بیدار شدم، همین که خواستم برم زنگ گوشیمو خاموش کنم، یهویی از حال رفتم و افتادم زمین و با آب قند و عسل به خودم اومدم! چون آخر ماهم هست و سرکار سرمون خیلی شلوغ میشه هنوز وقت نکردم برم دکتر، واسه همین یکی میگه بخاطر رژیم که میگیری ضعیف شدی، اون یکی میگه قند خونت اومده پایین، یکی میگه فشارت افتاده، یکی دیگه میگه بخاطر فشارات عصبیه؛ از همه مهمتر یکی اومده میگه بخاطر مجردیه اینجوری شدی!!

قشنگترین اتفاقی که افتاد این بود که واسه اینکه مهیار دندون درآورده بود آش دندون براش درست کردیم و وقتی اومده اینجا شبا پیش منو مامان بمونه (که نترسیم) حسابی خوردیمش!


آش دندون.png


+ اگه از این به بعد دیر دیر پست گذاشتم و دیر دیر بهتون سر زدم، فراموشم نکنین! چون اولا شرمنده م، دوما بعد از کنکور قول میدم جبران کنم!




طبقه بندی: خاطرات، اتفاقات، توضیحات، حرف های جدید، حرف های قدیمی، 
[ سه شنبه 28 دی 1395 ] [ 08:08 ب.ظ ] [ زهرا بانو ] چیزی میگی بگو؟!

سر قضیۀ اون افتادنم، یهو دیدم ای بابا پایین شلوارم پاره شده، البته پارگی خیلی تابلو نبود، ولی خب دلم نمیخواست دیگه با اون شلوار برم سرکار، احساس میکردم ضایع ست! چند روز پیش بالاخره با مامان رفتیم و یه شلوار خریدیم که مبارکم باشه!

دیروز رفتم خونۀ خالم اینا، چون میدونستم دختراش همه اونجا جمع میشن و یکی از دخترخاله هامم که آرایشگره، گفتم میرم موهامم کوتاه میکنم و خلاصه هم فاله هم تماشا! اومدم به الناز میگم، میگه افسرده شدی!! میگم چرا اونوقت؟! میگه دختری که افسرده بشه موهاشو کوتاه میکنه!! میگم بابا این حرفا مال زمانی بود که موهای دخترا مثه موهای راپانزل بود، نه موهای ما که کوتاهش نکنیم همینجوری طبیعی خودش میریزه تا تموم شه! تازه اگه افسرده بودم اینو نمیخریدم:


تل.png

امروزم تولد یکی همکارام بود و فردام تولد اون یکی همکارم (و میلاد فداش بشم که الان خدمته) و ما طبق سنت همیشگی اومدیم دفتر براشون تولد گرفتیم!! از کمترین امکانات برای ایجاد بیشترین لحظات شاد استفاده کردیم و شد این... جای شمام خالی:


اولد.png




طبقه بندی: خاطرات، اتفاقات، توضیحات، حرف های جدید، حرف های قدیمی، 
[ پنجشنبه 16 دی 1395 ] [ 08:14 ب.ظ ] [ زهرا بانو ] چیزی میگی بگو؟!

پنجشنبه بود تازه برفا داشتن آب میشدن، قرار بود با یکی از همکارام (خواهرم) برم بانک واسه یه سری کارای بانکی! همین که از در دفتر اومدیم بیرون و رفتیم اون طرف خیابون، یهویی روی گِل های وحشتناک اطراف خیابون چنان پام لیز خورد و روی گِل ها افتادم که از سرتا پا گِل شدم و خواهرم عوض اینکه منو بلند کنه، وایساده داره بهم میخنده!! یعنی خدا نصیب هیشکی نکنه! همونجوری با چادر و مانتو و شلوار گِلی اومدم دفتر و همکارام حالا نخند کی بخند!!

خدا میدونه با چه مصیبتی اومدم خونه، لامصب گل ها هم که پاک نمیشدن که!! لایۀ گل هم اینقد ضخیم بود که باید لباس ها رو چندین بار میشستم، اما حسش نبود و همه رو انداختم توی لباسشویی (من اصولا لباسامو توی لباسشویی نمیندازم اینبار برخلاف میلم مجبور شدم!)

از همون روز تا همین دیروز مسموم هم شده بودم و نمیتونستم از جام پاشم! تا جایی که روز جمعه به مدت 24 ساعت نه تنها چیزی نخوردم، همه ش خواب بودم و اصلا نفهمیدم روزم چجوری گذشت!! به الناز و  م. پ. ن میگم من اگه بمیرم شما محاله بفهمین، چون یبار حالمو نپرسیدین، با اینکه دیدین آنلاین نبودم! حالا اینم دلیل های اونا:

+ الناز: من فکر میکردم بازم خونۀ داداشتی نت نداری!

+ م. پ. ن: منم همینطور!

باور کنین من با بیماری چیزیم نمیشه، این دوتا آخر منو دق میدن!

خلاصه بخیر گذشت!! بجز اینا خبر دیگه ای ندارم...

تا اخبار بعدی شاد باشین...




طبقه بندی: اتفاقات، خاطرات، توضیحات، حرف های جدید، حرف های قدیمی، 
[ یکشنبه 12 دی 1395 ] [ 05:25 ب.ظ ] [ زهرا بانو ] چیزی میگی بگو؟!

عاقا دیگه تبریز امن نیست! هوای این چند روزه تبریز صد برابر بدتر از تهران بود! چه وضعشه آخه؟! خودتون مشاهده بفرمایین:


مه.png

توی این مه، توی این هوا میشه زندگی کرد؟! اصلا میشه از خونه زد بیرون؟! اگه هزار و یک تا مرض و بیماری بگیریم (خدایی نکرده) کی مسئوله؟! حالا اینا هیچی... توی فیلما دیدین توی مه معمولا گم میشن و بعد گیر روح و اجنه یا آدم خوارا میوفتن؟! الان من از ترس گم شدن سرکار هم میترسم برم!

امروز سرکار یکی از دوستای سابقم (از بچه های شیمی) بهم زنگ زد و گفت که یه بنده خدایی میخواد برا ارشد زبان بخونه ازت کمک میخواد!! حالا کار نداریم که کمکمون هم در راه رضای خدا بود (تف به ریا) اما چندبار خواستم بگم آخه نونت کمه، آبت کمه، رشتۀ خودت چشه که میخوای زبان بخونی؟! والا پارت نداشته باشی فوق تخصصِ بهترین رشته از بهترین دانشگاه رو هم داشته باشی ول معطلی!! اما دلم نیومد بگم که مبادا با آیندۀ یه جوون بازی کرده باشم و مورد لعن و نفرین قرار بگیرم!! از همینجا براش آرزوی موفقیت دارم، من که زبان رو ادامه ندادم، اما امیدوارم اون دوستمون که میخواد ادامه بده لااقل به یه جایی برسه؛ ما که بخیل نیستیم!




طبقه بندی: خاطرات، اتفاقات، توضیحات، حرف های جدید، حرف های قدیمی، 
[ سه شنبه 7 دی 1395 ] [ 08:19 ب.ظ ] [ زهرا بانو ] چیزی میگی بگو؟!

امروز از سرکار اومدم خونه دیدم ای بابا ناهار ندارم!! منم که رژیمم هرچیزی رو نمیتونم بخورم! اومدم با وسایلی که تو خونه داشتیم یه چیزی تو مایه های پیتزا درست کردم و جاتون خالی انصافا خوشمزه شده بود!! کدبانویی بودم و خودم خبر نداشتم! (درسته که پیتزا چاق کننده س ولی این پیتزا اولا با نون تست که رژیمی هست درست شده و توش اصلا سوسیس و کالباس استفاده نشده! محض اطلاع گفتم که نیاین کامنت بذارین و فک کنین بنده ناپرهیزی کردم!)


پیتزا.png

دیشبم اتفاقی یه تک بیتی توی گروه گذاشتم و بعدش م. پ. ن اومد و در جواب به اون شعر من یه شعر دیگه گذاشت که حیفیم اومد اینجا پستش نکنم، اونم فقط واسه اینکه برا همیشه داشته باشمش!


شعر.png




طبقه بندی: خاطرات، اتفاقات، توضیحات، حرف های جدید، حرف های قدیمی، 
[ دوشنبه 6 دی 1395 ] [ 05:09 ب.ظ ] [ زهرا بانو ] چیزی میگی بگو؟!

اول از هر چیز بگم که مهیارمون دندون درآورده!! قراره هممون رو گاز بگیره!! فدای خودشو دندوناش بشم من!

رو سه روزه بنده رفتم رژیم! دو سه سال پیش رفته بودم دکتر واسه رژیم و عرض 2 ماه 10 کیلو کم کرده بودم،  توی این مدت رعایت نکردم و دوباره دارم به وضع سابق برمیگردم اما دیگه نمیخوام این اتفاق بیوفته و تصمیم گرفتم رژیم رو شروع کنم! کارمم شده خوردن لوبیا و ساقه طلایی!


لوبیا.png

به م. پ. ن میگم که دارم رژیم میگیرم عوض اینکه بهم روحیه بده یکمم زده روحیه مو نابود کرده! (من چرا با این بشر حرف میزنم؟!)


Screenshot_۲۰۱۶-۱۲-۲۳-۱۵-۱۴-۰۸.png

این روزا هوا خیلی سرد شده و امروز بازم برف اومد!! جای همۀ دوستان خالی... مخصوصا اونایی که توی مناطق گرمسیر هستن! عوض همتون میرم برف بازی! قول میدم!

+ راستی دیروز این آهنگ رو یکی از دوستای همنامم برام فرستاد و بسی خوشحال شدم!! هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی یکی پیدا بشه برا "زهرا" هم آهنگ بخونه!! (روی آهنگ کلیک رنجه بفرمایید!)




طبقه بندی: حرف های قدیمی، حرف های جدید، توضیحات، اتفاقات، خاطرات، 
[ شنبه 4 دی 1395 ] [ 08:43 ب.ظ ] [ زهرا بانو ] چیزی میگی بگو؟!

اوه اوه! از آخرین پستی که گذاشتم تقریبا یازده روز میگذره! چقد تنبل شدم من!

توی این مدت خیلی اتفاقا افتاد اما نمیدونم چرا اصلا وقت نشد بنویسمشون! اول اینکه یه چند روزی رو اصلا حوصله نداشتم، نه حوصلۀ کاری نه حوصلۀ کسی! به قول ما ترک ها داریخماخ (= همون بی حوصلگی) داشتم!

م. پ. ن به مدت سه روز اومده بود تبریز و بهم نگفت برا چی! اما همچنان معتقد بود که مدت زمانِ بودنش اینجا چهار روزه! توی این مدت و دفعۀ قبل حتی نخواست یبارم بیاد منو ببینه! شبی که اومد بارون میبارید و شبی که رفت برف میومد، و هنوزم اون برفا دست نخورده روی زمین موندن!

آخر ماه هم که بود و هر روز از ساعت 10-11 ظهر میرفتم سرکار و شب ساعت 7-8 برمیگشتم و واقعا خسته میشدم و درس و اینا رو به کل تعطیل کرده بودم! فقط وقت میکردم چند تا فرمول و نت هایی که برداشته بودم رو مرور کنم! (یعنی در این حد) ناهارم اون چند روز مهمون صاحب کارمون بودیم جاتون خالی!

راستی یلداتون مبارک! میدونم باید دیروز میگفتم اما امشب خیلی فرقی با دیشب نداره، همش یه دقیقه فرقه که خیلی محسوس نیست! دیشب اصلا بهم خوش نگذشت، از یه طرف خستگی، از یه طرف یه سری مشکلات باعث شد بنده با خودم لج کنم و بدون اینکه لب به چیزی بزنم (حتی دسری که خودم آماده کرده بودم و میوه ها و ...)، بعد از یکم درد دل با دوستم، ساعت 11 رفتم خوابیدم و مثل سیزده بدرِ امسال ازش به عنوان بدترین روز یاد خواهم کرد!

توی این مدت یه سریال کُره ای که 20 قسمت بود رو دانلود کردم و عرض 2  روز همه شو نگاه نکردم! خودمم هم باورم نمیشه بعد از تماشای اون، خودشم نان استاپ، چطوری من هنوز زنده م!

به وبلاگ هیچکی هم نتونستم سر بزنم و پوزش میطلبم! در اسرع وقت با کمال میل اینکارو میکنم!

اینستا هم فعلا نمیرم، چون اصلا حوصله ندارم عکس های برف و هندونه های مردم رو الکی خوشمم نیاد لایک کنم، چون دوستام هستن و لایک نکنم ازم دلخور میشن!

حقوقم رو که گرفتم بدون اینکه یه ریالم ازش بردارم دو دستی دادم به بدهی هام!! (زندگی خرج داره دیگه!) اینجاس که شم اقتصادی من به دادم میرسه و اون پول هایی که برای روز مبادا کنار گذاشته بودم رو به عنوان خرجی میتونم ازش توی این ماه استفاده کنم!

عکس هم واسه این پستم خیلی دارم، به اندازۀ همون 11 روزی که چیزی ننوشتم اما چون میهن بلاگ پست های با حجم بالا رو ارسال نمیکنه و منم نمیخوام پستم دوتا بشه کلا بیخیال عکسا میشم و به همین پسته بدون عکس اکتفا میکنم! ایشاا... توی پست های بعدی جبران میکنم!

دیدین وقتی خیلی گشنه تونه بعد یهو که غذا میخورین همچین با ولع میخورین که نخورده سیر میشین؟! الان منم خیلی حرف داشتم اما اینقد تند تند گفتم که احساس میکنم دیگه حرفی ندارم! (توجهتون رو به عنوان جلب میکنم!)

فعلا همینا... موفق باشین!




طبقه بندی: خاطرات، اتفاقات، توضیحات، حرف های جدید، حرف های قدیمی، 
[ چهارشنبه 1 دی 1395 ] [ 07:29 ب.ظ ] [ زهرا بانو ] چیزی میگی بگو؟!

نمیدونم چرا این چند روزه هیچ اتفاق خاصی نمیوفته! این ماه از اون ماه هاییه که اول و آخرش برا ما فرقی نداره و هر روز سرمون شلوغه! از این طرفم که صبحا و شبا که درس میخونم وقت نمیکنم بیام به وبلاگم و وبلاگ شماها سر بزنم! (از این بابت معذورم... قول میدم سرم خلوت شه در اسرع وقت بیام مزاحمتون بشم!)

خیلی وقت بود تصمیم گرفته بودم گوشواره هامو عوض کنم، و امروز اون روز موعود بود و بالاخره با مامان رفتم اون گوشواره ای رو که دوست داشتم خریدم!


گوشواره.png

+ فک کنم توی عکس مشخصه که کدومش قدیمی بوده و کدومش جدیده!

+ به کامنتا بعدا جواب میدم، ممنون از کامنت هاتون




طبقه بندی: خاطرات، اتفاقات، توضیحات، حرف های جدید، حرف های قدیمی، 
[ شنبه 20 آذر 1395 ] [ 08:52 ب.ظ ] [ زهرا بانو ] چیزی میگی بگو؟!

امروز برف اومد!! یه برف درست و حسابی...


برف.png

اما از شانس، امروز روزی بود که از هفته ها پیش خواهرم دوستای مشترکمون رو برا ناهار دعوت کرده بود خونشون! روی هم رفته 8 نفر بودیم، البته قرار بود 10 نفر باشیم که بخاطر برف دو نفر نتونستن بیان! جای همتون خالی بود، اونقدر به من یکی خوش گذشته بود که اصلا نفهمیدم کِی شب شد و بابا اومد دنبالم! واقعا بعد از محرم و صفر یه همچین دلخوشی ای از واجبات  بود!


مهمونی.png

+ اون دسر (سیاهه) رو دیروز منو آبجی باهم درست کردیم، اون ستاره ها هم ایدۀ من بود ولی دیگه زحمت اونا و غذا و همۀ چیزای دیگه با آبجی بود!!

+ واقعا خوش گذشت!




طبقه بندی: خاطرات، اتفاقات، توضیحات، حرف های جدید، حرف های قدیمی، 
[ سه شنبه 16 آذر 1395 ] [ 07:26 ب.ظ ] [ زهرا بانو ] چیزی میگی بگو؟!

میگم شمام مثه من فکر میکنین بعضیا با عکسای پروفایلشون دارن با شما حرف میزنن و یه پیغامی رو بهتون میرسونن؟!

راستش اون روز که از دوستام خواسته بودم اگه دوسم دارن پروفایلشونو با من ست کنن و نکردن، احساس کردم یه چند نفر تغییراتی توی عکسای پروفایلشون ایجاد کردن و یه جورایی یه چیزایی میخوان بگن! منم که عقده ای، فک کردم با منن؛ چقد ذوق کردم که هرچند باهاشون حرف نمیزنم اما گویا پروفایل منو چک میکنن و واکنش نشون میدن! اما دیروز بر حسب اتفاق دیدم که همون روزی که یکی از دوستان واکنش نشون داده بوده و من به خودم گرفته بودم عشقش عکس پروفایل عوض کرده بوده!! واسه اینکه مطمئن بشم که اون تغییراته پروفایل ها بخاطر من نبوده من بازم درخواست کردم که اونایی که دوستم دارن پروفایلشونو ست کنن، اینبار خوشبختانه هیشکی هیچ واکنشی نشون نداد و به این نتیجه رسیدم که عای ام عقده ای!! بعد اینقد توی لیست مخاطبام بالا و پایین رفتم که گوشی هنک کرد و کلا شکلک ها رو نشون نداد! اومدم به م. پ. ن اطلاع بدم که مشکلمو حل کنه، عوضِ حل کردنِ مشکل اسم شکلک ها رو مینویسه!!


2چت.png

دیروزم از صبح رفته بودیم خونۀ مهیاراینا (داداشم اینا نه ها، مهیار اینا!) منم که نت نداشتم داشتم از نت میلاد استفادۀ بهینه میکردم، م. پ. ن اومده میگه:


نت.png

بعد اسم منو گذاشته شیخ!! خداییش شیخ منم یا اون؟!

+ کامنتا رو فردا جواب میدم! خداییش چشمام درد میکنه! شرمندۀ گلِ روی همتونم! (البته که دشمنم شرمنده!)




طبقه بندی: حرف های قدیمی، حرف های جدید، توضیحات، اتفاقات، خاطرات، 
[ شنبه 13 آذر 1395 ] [ 09:11 ب.ظ ] [ زهرا بانو ] چیزی میگی بگو؟!

دیروز مهیار واسه دیدن عموش (میلاد) اومده بود خونمون و برا عمه ش لاک خریده بود! من و لاک؟! آخرین باری که لاک زدم یادم نمیاد!! نه که خوشم نیاد، ولی حسش نیست؛ حسش هم باشه دلم نمیخواد دستمو اونجوری نامحرما ببینن، تازه نمازو چه کنم؟!(تف به ریا) حالا شاید در آینده برا محرممون (اگه دوست داشته باشه) از این کارا کردم ولی در کل سخته هی لاک بزنی هی برا هر نماز پاکش کنی! (یه دوستی دارم دائم لاک میزنه اما وقتی میره بیرون یا نماز میخونه پاکش میکنه و وقتی برمیگرده خونه و نمازشو میخونه دوباره میزنه! میگم خداییش خیلی حوصله داری!!)


لاک.jpg

پریشب توی تلگرام برا پروفایلم از اون عکسا گذاشته بودم که میگه "اگه دوسم داری پروفایلتو با پروفایلم ست کن" و منتظر بودم ببینم کی پروفایلشو با من ست میکنه، چقد خوش خیالم من! به جز یه ساعتی که الناز پروفایلشو با من ست کرده بود، فهمیدم که به حول و قوۀ الهی هیشکی منو دوست نداره... خب البته اینم خبر خوبیه، اگه میفهمیدم کسی منو دوست داره ولی من دوسش ندارم، خیلی ناراحت میشدم!

مدیونین فک کنین دارم به خودم دلداری میدم!!




طبقه بندی: خاطرات، اتفاقات، توضیحات، حرف های جدید، حرف های قدیمی، 
[ پنجشنبه 11 آذر 1395 ] [ 08:55 ب.ظ ] [ زهرا بانو ] چیزی میگی بگو؟!

قرار بود بعد از ظهرا که میرم سرکار یکی از همکارامون به نام م. ق با من بیاد که من تنها نباشم! اما هرچی من و اون به صاحب کارمون گفتیم گوشش بدهکار نبود! تا اینکه من گفتم چه بخواین چه نخواین خواهرمو میارم! برای خواهرم هیچ بهونه ای نداره، خونۀ آبجی اینا تا محل کارِ من پیاده بریم 2 دقیقه راهه(خیلی دوره!)! خواهرمم که اونقد اونجا رفت و آمد داشته که همۀ همکارای من نه تنها میشناسنش، بلکه بیشتر از من دوسش دارن! خلاصه من وخواهرم یکشنبه رفتیم و با هم همکار شدیم، و امروز دومین روز همکاریمون بود (امیدوارم این همکاری همینجوری ادامه داشته باشه!)

پریشب من تنها بودم داشتم با م. پ. ن چت میکردم یهویی سرم گیج رفت! یه اشتباهی کردم و بهش گفتم که سرم گیج میره و اگه یهویی جواب ندادم یعنی بیهوش شدم و فوری زنگ بزنه به مامانم اینا! الان این نهایته نگرانیشه!


چتات.png

راستی داشت یادم میرفت بگم!! میلاد اومده مرخصی! یعنی دو روزه که اومده، اینم وقتی میاد دیگه نمیذاره من درس بخونم! خودشم وقتی میاد میگه خواهر جون دیگه درس مرس تعطیله! یعنی من بدبخت شدم رفت تا یه هفته! به نظرتون چجوری میتونم از دستش راحت شم؟! خدایا خودت به من راه نجاتی نشون بده!




طبقه بندی: حرف های قدیمی، حرف های جدید، توضیحات، اتفاقات، خاطرات، 
[ سه شنبه 9 آذر 1395 ] [ 08:30 ب.ظ ] [ زهرا بانو ] چیزی میگی بگو؟!

از فردا تا روز کنکور برنامه و ساعات کاری من اون طوری میشه که من میخوام و با این درخواست موافقت شده! یعنی چی؟! یعنی ظهر ساعت 1 میرم سرکار، بعد کارم هر موقع تموم شد در رو میبندم میام خونه (کلید اونجا از پارسال دسته منه!) اما این کار چه حُسنی داره؟! اینجوری هم صبح ها میتونم درس بخونم هم شبا!! متوسط زمانی هم که هر روز میتونم صرف درس خوندن کنم تقریبا میشه 7 الی 8 ساعت (خوبه دیگه نه؟!) متاسفانه هر چقد هم هدفم برام با ارزش و مقدس باشه هیچوقت توی درس خوندن افراط نمیکنم و از استراحتم واسه درس خوندن نمیگذرم! چون برا من اولویت اول سلامتیه بعد درس! چه فایده داره درست و حسابی استراحت نکنم و پس فردا بشم پروفسور اما مریض باشم؟! به هر حال منم اینجوری ام دیگه!

من اصلا اهل سریال نیستم، از سریال هم خوشم نمیاد کلا! اولویت اولم کارتونه، بعد فیلمه، بعد خیلی جالب باشه میشه سریال، اونم سریالی که کوتاه باشه نه که دو سه سال طول بکشه تموم شه! یه چند روزه آهنگ تیتراژ پایانی سریال هشت و نیم دقیقه شده ورد زبونم!(اصلا خوده فیلم رو ندیدم، فقط یبار اتفاقی آهنگشو شنیدم!)  نان استاپ وقتای بیکاری گوش میدم و سیر نمیشم، یه بار اینقد گوش دادم که احسان خواجه امیری گفت دِ لامصب صدام گرفت جان من بزن یه آهنگ دیگه! (برای گوش دادن کلیک کنین)

پست کوتاهی شد!! خودشم بدون عکس!




طبقه بندی: حرف های قدیمی، حرف های جدید، توضیحات، اتفاقات، خاطرات، 
[ شنبه 6 آذر 1395 ] [ 07:36 ب.ظ ] [ زهرا بانو ] چیزی میگی بگو؟!

مراسم ختم صلوات خونۀ دوستم اینا 5 روز بود که ما دو روز اولشو نرفتیم و سه روز آخر رو رفتیم و دیروز هم روز پنجم بود و من باز هم مستقیم از سرکار رفتم خونۀ اونا! از طرفی دوستم که خواهر نداره و کلا توی فامیلشون دختری همسن و سال خودش نیست، یه خورده توی پذیرایی دست تنها بود و این دو روز آخر منو آبجی هم توی آشپزخونه بودیم و بهش کمک کردیم (تف به ریا)...

دیشب که برگشتیم خونه دیدیم عــه مهیار خونمونه! یعنی زودتر از ما اومده بود (فداش بشم) داشتم باهاش بازی میکردم که دیدم پیام دارم... گفتم خدا برکت بده به این اپراتور ایرانسل که تنها کسیه که بهم پیام میده، باز کردم دیدم نوشته:


Screenshot_۲۰۱۶-۱۱-۲۵-۱۹-۵۷-۱۸.png

یعنی پاک یادم رفته بود که م. پ. ن بهم گفته بود که قراره بیاد خونشون! ماشاا... تو خونه هم که بند نمیشه، امروزم از صبح رفتن ارومیه و به قول ما تُرکها بهم یاندی قیندی (تقریبا به معنی حرص دادن) میده! میگم بابا تو که از تهران به اون گندگی برام سوغاتی نیاوردی، لااقل از ارومیه نُقلی چیزی بیار بگیم این رفیق ما توی خوشی هاشم به یادمونه! البته اینو الناز جفتشونم عین همن ها، کل سال توی مسافرتن یه شکلاتم واسه آدم نمیارن! الان مثلا از الناز چند روزه خبری نیست، بیاد میگه آره رفته بودیم آمریکا! خو خبر بده شاید آدم چیزی لازم داره که  اونجا فقط میشه پیداش کرد!! قدر رفیقاتونو بدونین، وگرنه دوتا اینجوری رفیق گیرتون بیاد اونوقت قدر میدونین که دیگه دیر شده!




طبقه بندی: خاطرات، اتفاقات، توضیحات، حرف های جدید، حرف های قدیمی، 
[ جمعه 5 آذر 1395 ] [ 08:20 ب.ظ ] [ زهرا بانو ] چیزی میگی بگو؟!

دو روز پیش دوستم ف. ن بهم پیام داد که ما 5 روز مراسم ختم صلوات داریم اگه دوست داشتین شمام بیاین! ما هم این دو روز اصلا وقت نداشتیم و بالاخره امروز برنامه ریزی کردیم که بریم! نمیدونم شماها چیزی راجع به این مراسم میدونین یا نه؛ منم اولین بار چند سال پیش خونۀ همین دوستم برای این مراسم رفته بودم و برای اولین بار با این مراسم آشنا شدم!

مراسم اینجوریه که یه سفره ای این شکلی پهن میکنن (واسه معنوی کردن فضا) که توش پر از تسبیحه (اینجا 420 تا تسبیحه!)


مراسم.png

بعد مهمونا که میان هرچندتا که در توانشونه از این تسبیح ها برمیدارن و شروع میکنن به صلوات فرستادن، تا اینکه با تمام تسبیح ها حداقل یکبار صلوات فرستاده بشه! بعدش یه زیارت عاشورایی فاتحه ای چیزی میخونن و جلسه تموم میشه (پذیرایی هم داره!)

نمیدونم چرا یه جورایی از این مراسم خیلی خوشم میاد! آخه با جلسه های عزاداری امام حسین که مقایسه ش میکنم، میبینم توی اونجاها اگه مثلا 100 تا مهمون باشه شاید 2-3 نفر واقعا هدفشون عزاداری باشه و خب به نظر من جز همون یه عده بقیه ثواب نمیبرن هیچ، یخورده هم با غیبت و خندیدن و مسخره کردن و اینا گناه میکنن! اما این مراسم صلوات کسی با کسی کاری نداره و صلواتشو میفرسته و نیتشم هرچی باشه لااقل ثواب صلوات ها رو میبره! (دهنشم مشغول میشه و دیگه نمیتونه غیبت کنه!) البته نظر شمام محترمه، من که خیلی با این مراسم حال میکنم و فردام بازم میریم جای همتونم خالی...




طبقه بندی: حرف های قدیمی، حرف های جدید، توضیحات، اتفاقات، خاطرات، 
[ سه شنبه 2 آذر 1395 ] [ 09:12 ب.ظ ] [ زهرا بانو ] چیزی میگی بگو؟!

این پست مال دیروزه یعنی 1 آذر ماه 1395. کاملا آماده بود اما وقت نشد پستش کنم!

میگم شما کارتون "بابالو ها" یادتونه؟! اگه یادتون نیست عرض کنم که محبوب ترین کارتون منه! توی اون کارتون شبا که همه میخوابن وسایلای خونه راه میرن و حرف میزنن و حتی خراب کاری هم میکنن، بعد صبح که میشه و ساعت زنگ میزنه همه شون به حالت طبیعی برمیگردن! (توصیه میکنم حداقل یه قسمتشو ببینین!) امروز بعد از مدتها قرار بود صبح ساعت 7 دفتر باشم! اینکه عادت ندارم و اینا یه طرف، اینکه رفتم سر میزم نشستم و یهو دیدم خرگوشه روی میزم چشماشو بسته یه طرف!! اصلا جا خوردمااا! باور کنین فک نمیکردم این خرگوش دستاش قابلیت حرکت داره، چون دستاش به هم دوخته شده! کم کم دارم ازش میترسم! یعنی ممکنه اشیاء وقتی ما خوابیم زنده بشن؟!


خرگوش.png

دیشبم با م. پ. ن که چت میکردم یه چیزی میخواستم ازش بپرسم بعد تا اون آنلاین بشه مشکلم حل شد و اومدم توی تلگرام ویرایشش کردم و جای حرفام نقطه گذاشتم؛ چون نمیخواستم وقتمون راجع به حرف زدن دربارۀ اون سواله من که حل شده تلف بشه (مگه من چند ساعت آنلاین میشه که اونم بیهوده تلف شه؟!) اینم واکنش م. پ. ن بوده:


Screenshot_۲۰۱۶-۱۱-۲۲-۱۱-۱۶-۰۴.png

+ امروز اتفاقی راجع به یکی که ازش خوشم نمیومد چیزی فهمیدم که خیلی عذاب وجدان گرفتم! عذاب وجدان واسه اینکه چرا اینقد ازش بدم میاد!! واسه همین تصمیم گرفتم همۀ اخلاقاشو تحمل کنم و سعی کنم باهاش صمیمی تر بشم! امیدوارم بتونم...




طبقه بندی: حرف های قدیمی، حرف های جدید، توضیحات، اتفاقات، خاطرات، 
[ سه شنبه 2 آذر 1395 ] [ 09:09 ب.ظ ] [ زهرا بانو ] چیزی میگی بگو؟!

این پست فقط واسه اینه که چیزی گفته باشم وگرنه هیچ ارزش دیگری ندارد!

خب دیروز که آخرین روز کاریمون توی این ماه بود و سرمون خیلی شلوغ بود، امروزم که مثلا تعطیل بود و ظهر ساعتای 2 بود که صاحب کارمون زنگ زد و گفت ساعت 4 دفتر باش! منم دیدم درسمو خوندم و گفتم جهنم الضرر باشه میام! نگو از اون طرف مامان که میره مراسم، آبجی هم میخواد بیاد خونۀ ما! خب مامان که نیست، منم برم آبجی تنها برا چی میخواد بیاد؟! تا من اومدم بهش خبر بدم دیدم پشت دره! گفتم چیکار کنم چیکار نکنم... خواهرمم با خودم بردم سرکار واسه اضافه کاری!! خب چارۀ دیگه ای نداشتم دیگه!

چند روز پیشم قرار بود نتم تموم شه و توی گروهی اعلام کردم و این اعلامِ منم به نوعی تهدید بود که اگه اذیتم کنین تمدید نمیکنم هااا و این بود واکنش یکی از اعضا:


نت.png

م. پ. ن هم یه فیلم معرفی کرده، دیشب اومده میگه خواهشا اون فیلم رو نگاه نکن! منم فک کردم مشکل اخلاقی و اینا داره، میگم آخه چرا؟! میگه خیلی درامه میشینی دو ساعت گریه میکنی حوصله نداریم!

من دیگه حرفی ندارم!




طبقه بندی: خاطرات، اتفاقات، توضیحات، حرف های جدید، حرف های قدیمی، 
[ یکشنبه 30 آبان 1395 ] [ 08:09 ب.ظ ] [ زهرا بانو ] چیزی میگی بگو؟!

تعداد کل صفحات : 15 ::     1  2  3  4  5  6  7  ...  



      قالب ساز آنلاین