تبلیغات
!!!چی بودیم... چی شدیم - 205. مجبورم خودم بگم که: روز دخترمون مبارک!!



!!!چی بودیم... چی شدیم

...Follow your dreams...

اول از هر چیز روز دختر رو به خودم و دوستای دخترم و دخترایی که وبلاگمو میخونن و وبلاگشون لینک شده و کلا همۀ دخترا تبریک میگم!! وای که چقد این پسرا حسودن!! یعنی کل امروز و دیروز فقط دو تا از پسرایی که میشناختم بهم تبریک گفتن، بقیه هم گرچه میدونستن اما از حسودی لب باز نکردن یه تبریک خشک و خالی بگن، حتی داداشای خودم!! بابامم قربونش برم همین الان اومد و با کادویی که برام خریده بود حسابی سورپرایزم کرد (دقیقا همین لحظه که دارم اینو مینویسم ساعت 9:20 شب)آی لاو یو دد

اما بگم از دیروز... بله دیگه دیروز چون میلاد (پسرشون) مرخصی بود به افتخار حضورش باید پیتزا و غذاهای مورد علاقه شو سرو میکردیم! آخه یه خورده بچم بد غذا هم هست و هرچیزی رو نمیخوره!! والا ننه بابام باید خدا رو شکر کنن که من از سنگ نرم تر هرچی باشه میخورم و ایراد نمیگیرم، اما نمیدونم چرا به من توجه نمیکنن (عقده ای بودن از لحنم مشخصه یا بیشتر توضیح بدم؟!) و اینکه دیروز منو میلاد دعوا کردیم ربطی به کم توجهی و حسودی نداره، یه اتفاقیه که بین هر خواهر و برادری میوفته، اصلا مشکل خانوادگیه!

منم دیروز براش پیتزایی درست کردم که تهش سوخت! به جان خودم این دیگه به من ربطی نداره شانسه خودشه!

امروز صبحم که رفت ساعت 6 صبح با جیغ و داد وسایلاشو جمع کرده بعد نصفه های راه یادش افتاده که منو از خواب بیدار نکرده که باهام خداحافظی کنه! هیشکی ندونه فکر میکنه داره میره سفر قندهار!! بابا داری میری همین کلانتریه بغل گوشمون دیگه!

این روزا هم حس و حال هیچی رو ندارم، انگیزه هم که به کل به فنا رفته، هدف زندگیمم گم کردم، از عالم و آدمم شاکی ام و خسته، حوصله هم ندارم، مزرعه مم که هنوز یه تل خاکه! نه جوونه ای، نه نشانه ای از زندگی نه هیچی!! هیییییییی 




طبقه بندی: حرف های قدیمی، حرف های جدید، توضیحات، اتفاقات، خاطرات، 
[ پنجشنبه 14 مرداد 1395 ] [ 08:29 ب.ظ ] [ زهرا بانو ] چیزی میگی بگو؟!



      قالب ساز آنلاین