تبلیغات
!!!چی بودیم... چی شدیم - 212. قدم نو رسیده مبارک! ^_^



!!!چی بودیم... چی شدیم

...Follow your dreams...

مهمترین و بهترین اتفاقی که این روزا میتونست بیوفته همین بود که امروز "مهیار"مون به دنیا اومد و من رسما عمه شدم! بعد از نقش خواهر شوهر و خواهر زن، اگه بگم این بهترین نقشی بود که تا حالا تجربه کردم، دروغ نگفتم!! حالا بماند که من چقد عاااااشق نی نی هام!!

امروز که رفتیم بیمارستان خب من تاحالا بچۀ یه روزه ندیدم، چه برسه بغل کنم و ببوسم! سر یه قضیه ای هم از دست داداشم دلخور بودم و قسم خورده بودم بچه شو بغل نکنم، اما امروز نتونستم پای قسمم بمونم و اونو شکستم!

راستش من خودم از عمه هام دل خوشی ندارم، حالا اونی که فوت کرد یکم مهربون بود، اما اینی که هنوز هست، هیچ مهر و محبتی نسبت به ما ( منو خواهر و برادرام) نداشت و نداره! نمیدونم دلیلش چی بود، بابای منو به عنوان برادر دوست نداشت، یا اینکه ما سالها ازشون دور بودیم و توی یه شهر دیگه زندگی میکردیم باعث شد که ما رو دوست نداشته باشه و مصداق اون جمله شده بوده که میگه " از دل برود هر آنکه از دیده برفت!"، اما هر چی که بود، من امروز اینو فهمیدم که آدم هر چقدم از دست خواهر و برادرش ناراحت باشه نباید این ناراحتی رو سر بچه هاشون خالی کنه! مثلا همین نی نیه ما آخه چه گناهی داشت که مثلا من بخوام سر قسمم بمونم و بغلش نکنم؟! تازه منی که از دست عمه هام ناراحتم، باید سعی کنم مثل اونا نباشم!

نمیدونم از بین خواننده های وبلاگم کدوماتون (خانوما) عمه هستین، اما واقعا حس خوبی داره!! اونقدی که از کلمۀ "عمه" بدم میومد هیچوقت فک نمیکردم روزی اینقد عاشق این کلمه بشم! خودشم درست وقتی که من اولین کسی بودم بغلش کردم، حتی قبل از داداشم (بابای بچه)! اصلا آدم ذوق میکنه وقتی بچه رو بغل میکنه و میبوسه و بهش میگه "عمه قربونت بره"! این احساس رو برای تک تک اونایی که داداش دارن آرزو میکنم!




طبقه بندی: خاطرات، اتفاقات، توضیحات، حرف های جدید، حرف های قدیمی، 
[ سه شنبه 26 مرداد 1395 ] [ 09:07 ب.ظ ] [ زهرا بانو ] چیزی میگی بگو؟!



      قالب ساز آنلاین