تبلیغات
!!!چی بودیم... چی شدیم - 227. من از بیگانگان هرگز ننالم/ که با من هرچه کرد آن آشنا کرد...



!!!چی بودیم... چی شدیم

...Follow your dreams...

به سرم زده فردا که تولد یک سالگیه وبلاگمه، برم یه وبلاگ دیگه باز کنم و آدرسشو فقط به شماهایی بدم که وبلاگ دارین... دلم نمیخواد دیگه هیچ آشنایی از اینکه چیکار میکنم و چی میگم خبر داشته باشه، وقتی که همین آشناهایی که سالها منو میشناختن بهم حرفایی زدن که حاضرم قسم بخورم خودشونم به حرفاشون اعتقادی نداشتن چه دلیلی میتونه داشته باشه که بعد از این حال من براشون مهم باشه؟!

همین هفتۀ پیش بود که از کسی که خیلی دوسش داشتم چیزی شنیدم که حتی دشمنام هم همچین چیزی بهم نگفته بودن و راجع به من اینجوری فکر نمیکردن، اما نزدیک ترین دوستم، کسی که چون دوسش داشتم حرفامو بهش میگفتم چنان وصله ای بهم چسبوند که هنوزم توی شُکم که خدایا واقعا من همچین دختری ام؟! منو با کسایی مقایسه کرد که هیچی راجع بهشون نمیدونست و با این حال اونا رو بهتر از من میدونست!

راسته میگن آدم هر روز چیزای تازه ای یاد میگیره! با اینکه از همون دوستم چند سالی بزرگترم اما ازش خوب یاد گرفتم که هیچ رفیقه واقعی وجود نداره، اصلا توی رفاقت شناختی وجود نداره، دروغه محضه که میگن آدم با رفاقت میتونه دیگران رو بشناسه... یاد گرفتم که رفیقامو بیشتر از یه رفیق دوست نداشته باشم چون ممکنه فکرای دیگه بکنن ( و کردن!)! اصلا دوستی که راجع به دوستش فکرای دیگه بکنه رو میشه بهش گفت دوست؟!

از امشب تا فردا خیلی وقت هست که فکر کنم... شاید عملی شد ، شایدم اتفاقی افتاد و منصرف شدم... دلم منتظره همون اتفاقیه که نمیدونم چیه! چون واقعا اینجا رو دوست دارم!

کلام آخر امروز اینکه: دوستای مجازی خیلی بهتر از دوستای واقعی ان! لااقل تویی که مجازی هستی بیای راجع به من چیزی بگی میذارم به حساب اینکه منو نمیشناسی، ولی رفیق واقعی وقتی چیزی میگه به حساب چیش بذارم؟!



[ پنجشنبه 18 شهریور 1395 ] [ 07:13 ب.ظ ] [ زهرا بانو ] چیزی میگی بگو؟!



      قالب ساز آنلاین