تبلیغات
!!!چی بودیم... چی شدیم - 257. ماجراهای منو مهیار :D



!!!چی بودیم... چی شدیم

...Follow your dreams...

دیشب ( مثه هر پنجشنبه) مهیار اینا اومده بودن خونمون! اینقده دیر دیر میان که شب اصلا دلمون نمیخواست برن، حتی مهیار هم دست منو گرفته بود و میگفت: " عمه جون توروخدا نذار اینا منو با خودشون ببرن" اینم مدرکش... میتونین تشخیص بدین کدومش دست منه؟!


مهیارم.png

اما من کاره ای نبودم که، عروسمون هیچ جا جز خونۀ خودشون راحت نیست (حتی خونۀ مامانش) خب حقم داره! خلاصه علیرغم همۀ این التماس ها نموندن و رفتن... اما بعد از دو دقیقه برگشتن!! بلــــه... ماشین پنچر شده بود و هوام که سرد بود داداش گفت باید بمونن!! و اینجوری بود که دیشب خیلییییییییی بهم خوش گذشت!!

خبرم همین بود!

نه نه یه خبر دیگه هم دارم... فردا شنبه س!! همین... میتونین برین (البته بیشتر حال میداد که این خبر رو توی ادامۀ مطلب بذارم و کلی فحش بخورم... اما خب من بچۀ خوبی ام، خدا حفظم کنه!)




طبقه بندی: خاطرات، اتفاقات، توضیحات، حرف های جدید، حرف های قدیمی، 
[ جمعه 7 آبان 1395 ] [ 09:21 ب.ظ ] [ زهرا بانو ] چیزی میگی بگو؟!



      قالب ساز آنلاین